فرهنگ و هنر
همه چیز درباره ی اشعار شعرا و موسیقی سنتی
میخوام مطلبی بزارم که باورتون نمیشه از امروز میخوام تدریس سه تار رو آغاز کنم با کتاب اول هنرستان با جلسه ای 4500 تومان به علاقه مندان زیر 19 سال . اگه شما از علاقه مندان هستید توی نظرات وبلاگ برام پیام بدید . (مرسی از اینکه نظر میدید)
ميان اين سنگ
و آفتاب، پژمردگي افسانه شد. درخت، نقشي
در ابديت ريخت. انگشتانم
برنده ترين خار را مي نوازد. لبانم ره
پرتوي شوكران لبخند مي زند. - اين تو
بودي كه هر وزشي، هديه اي
ناشناس به دامنت مي ريخت؟ - و اينك هر
هديه ابديتي است. - اين تو
بودي كه طرح عطش را بر سنگ نهفته ترين چشمه كشيدي؟ - و اينك
چشمه نزديك، نقش عطش در خود مي شكند. - گفتي نهال
از طوفان مي هراسد. - و اينك
بباليد، نو رسته ترين نهالان ! كه تهاجم بر
باد رفت. - سياه ترين
ماران مي رقصند. - و برهنه
شويد، زيباترين پيكرها!
به شكار
ستاره ها رهسپاري، دستانت از
درخشش تير و كمان سرشار. اينجا كه من
هستم آسمان، خوشه
كهكشان مي آويزد، كو چشمي
آرزومند؟
با ترس و
شيفتگي، در بركه فيروزه گون، گل هاي سپيد مي كني و هر آن، به
مار سياهي مي نگري، گلچين بي تاب! و اينجا -
افسانه نمي گويم - نيش مار،
نوشابه گل ازمغان آورد.
بيداري ات را
جادو مي زند، سيب باغ ترا
پنجه ديوي مي ربايد. و - قصه نمي
پردازم - در باغستان
من، شاخه بارور خم مي شود، بي نيازي دست
ها پاسخ مي دهد. در بيشه تو،
آهو سر مي كشد، به صدايي مي رمد.
در جنگل من،
از درندگي نام و نشان نيست. در سايه -
آفتاب ديارت، قصه « خير و شر » مي شنوي. من شكفتن ها
را مي شنوم. و جويبار از
آن سوي زمان مي گذرد.
تو در راهي. من رسيده ام.
اندوهي در
چشمانت نشست، رهرو نازك دل! ميان ما راه
درازي نيست: لرزش يك برگ
ديدمش در دشت
هاي نم زده مست اندوه
تماشا، يار باد، مويش افشان،
گونه اش شبنم زده.
لاله اي
ديديم - لبخندي به دشت - پرتويي در آب
روشن ريخته. او صدا را در
شيار باد ريخت: (( جلوه اش
با بوي خاك آميخته.))
رود، تابان
بود و او موج صدا: (( خيره شد
چشمان ما در رود وهم.)) پرده روشن
بود، او تاريك خواند: (( طرح ها در
دست دارد دود وهم.))
چشم من بر
پيكرش افتاد، گفت: (( آفت
پژمردگي نزديك او.)) دشت: درياي
تپش، آهنگ، نور. سايه مي زد
خنده تاريك او.
با طنين روشن
پايش آيينه فضا شكست. دستم را در
تاريكي اندوهي بالا بردم و كهكشان تهي
تنهايي را نشان دادم، شهاب نگاهش
مرده بود. غبار كاروان
ها را نشان دادم و تابش
بيراهه ها و بيكران
ريگستان سكوت را، و او پيكره اش
خاموشي بود. لالايي
اندوهي بر ما وزيد. تراوش سياه
نگاهش با زمزمه سبز علف ها آميخت. و ناگاه
از آتش لب
هايش جرقه لبخندي پريد. در ته
چشمانش، تپه شب فرو ريخت. و من، در شكوه
تماشا، فراموشي صدا بودم.
در سمت چپ وبلاگ لوگویی طراحی شده با عنوان انتخاب وبلاگ برتر ماه . من از شما درخواست میکنم در هر روز یکبار روی این لوگو کلیک کنید تا این وبلاگ که شما دوستش دارید جزو بیست وبلاگ برتر ماه انتخاب شود . با تشکر از تمام کسانی که به این وبلاگ هر روز سر میزنند .
دست هایم از یاد مشعل ها تهی شده بود . همه ستاره هایم به تاریکی رفته بود . مشت من ساقه خشک تپش هارا می فشرد . لحظه ام از طنین ریزش پیوندها پر بود . تنها می رفتم ، می شنوی ؟ تنها . من از شادابی باغ زمرد کودکی براه افتاده بودم . آیینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند ، درها عبور غمناک مرا می جستند . و من می رفتم ، می رفتم تا در پایان خودم فرو افتم . ناگهان ، تو از بیراهه لحظه ها ، میان دو تاریکی ، به من پیوستی . صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت در آمیخت : همه تپش هایم از آن تو باد ، چهره به شب پیوسته ! همه تپش هایم . من از برگریز سرد ستاره ها گذشته ام تا در خط های عصیانی پیکرت شعله گمشده را بربایم . دستم را به سراسر شب کشیدم ، زمزمه نیایش در بیداری انگشتانم تراوید . خوشه فضا را فشردم ، قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید . وسرانجام در آهنگ مه آلود نیایش تو را گم کردم . میان ما سرگردانی بیابان هاست . بی چراغی شب ها ، بستر خاکی غربت ها ، فراموشی آتش هاست . میان ما (( هزار و یک شب )) جست و جو هاست .
من میخوام از این به بعد هر چی شما میخواید واستون بزارم از قبیل اشعار شعرا ( هر شاعری و هر شعری ) متن آهنگ های سنتی ( فقط سنتی ) و عکس های مورد علاقه شما . این امر فقط با همکاری و نظرات شما محقق میشه که امیدوارم بشه . ممنون . دشت سرشار از بخار آبی گل های نیلوفر . می درخشد روی خاک آیینه ای بی طرح . مرز می لغزد ز روی دست . من کجا لغزیده ام در خواب ؟ مانده سرگردان نگاهم در شب آرام آیینه . برگ تصویری نمی افتد در این مرداب . او ، خدای دشت ، می پیچد صدایش در بخار دره های دور : مو پریشان های باد ! گرد خواب از تن بیفشانید . دانه ای تاریک مانده در نشیب دشت ، دانه را در خاک آیینه نهان سازید . مو پریشان های باد از تن بدر آورده تور خواب دانه را در خاک ترد و بی نم آیینه می کارند . او ،خدای دشت ،می ریزد صدایش را به جام سبز خاموشی : در عطش می سوزد اکنون دانه تاریک ، خاک آیینه کنید از اشک گرم چشمتان سیراب . حوریان چشمه با سرپنجه های سیم می زدایند از بلور دیده دود خواب . ابر چشم حوریان چشمه می بارد . تار و پود خاک می لرزد . می وزد بر من نسیم سرد هشیاری . ای خدای دشت نیلوفر ! کو کلید نقره درهای بیداری ؟ درنشیب شب صدای حوریان چشمه می لغزد : ای در این افسون نهاده پای ، چشم ها را کرده سرشار از مه تصویر ! باز کن درهای بی روزن تا نهفته پرده ها در رقص عطری مستی جان گیرند . حوریان چشمه ! شویید از نگاهم نقش جادو را . مو پریشان های باد ! برگ های وهم را از شاخه های من فرو ریزید . حوریان و مو پریشان ها هم آوا : او ز روزن های عطر آلود روی خاک لحظه های دور می بیند گلی همرنگ ، لذتی تاریک می سوزد نگاهش را . ای خدای دشت نیلوفر ! باز گردان رهرو بی تاب را از جاده رویا . کیست می ریزد فسون در چشمه سار خواب ؟ دست های شب مه آلود است . شعله ای از روی آیینه چو موجی می رود بالا . کیست این آتش تن بی طرح رویایی ؟ ای خدای دشت نیلوفر ! نیست در من تاب زیبایی . حوریان چشمه در زیر غبار ماه : ای تماشا برده تاب تو ! زد جوانه شاخه عریان تاب تو . در شب شفاف او طنین جام تنهایی است . تا و پودش رنج و زیبایی است . در بخار دره های دور می پیچد صدا آرام : او طنین جام تنهایی است . تا و پودش رنج و زیبایی است . رشته گرم نگاهم می رود همراه رود رنگ : من درون نور - باران قصر سیم کودکی بودم ، جوی رویا ها گلی می برد . همره آب شتابان ، می دویدم مست زیبایی . پنجه ام در مرز بیداری در مه تاریک نومیدی فرو می رفت . ای تپش هایت شده در بستر پندار من پرپر ! دور از هم ، در کجا سرگشته می رفتیم ما ، دو شط وحشی آهنگ ، ما ، دو مرغ شاخه اندوه ، ما ، دو موج سرکش همرنگ ؟ مو پریشان های باد از دور دست دشت : تارهای نقش می پیچد به گرد پنجه های او . ای نسیم سرد هشیاری ! دور کن موج نگاهش را از کنار روزن رنگین بیداری . در ته شب حوریان چشمه می خوانند : ریشه های روشنایی می شکافد صخره شب را . زیر چرخ وحشی گردونه خورشید بشکند گر پیکر بی تاب آیینه او چو عطری می پرد از دشت نیلوفر ، او ، گل بی طرح آیینه . او ، شکوه شبنم رویا . خواب می بیند نهال شعله گویا تند بادی را . کیست می لغزاند امشب دود را بر چهره مرمر ؟ او ، خدای دشت نیلوفر ، جام شب را می کند لبریز آوایش : زیر برگ آیینه را پنهان کنید از چشم . مو پریشان های باد با هزاران دامن پر برگ بی کران دشت ها را در نوردیده ، می رسد آهنگشان از مرز خاموشی : ساقه های نور می رویند در تالاب تاریکی . رنگ می بازد شب جادو . گم شده آیینه در دود فراموشی . در پس گردونه خورشید ، گردی می رود بالا ز خاکستر . و صدای حوریان و مو پریشان ها می آمیزد با غبار آبی گل های نیلوفر : باز شد درهای بیداری . پای درها لحظه وحشت فرو لغزید . سایه تردید در مرز شب جادو گسست از هم . روزن رویا بخار نور را نوشید .
را در روستای خود به پایان و برای ادامه تحصیل به بوشهر رفت و پس از پایان دوره اول متوسطه ،عازم شیراز شد . دوره دوم متوسطه را در دانشسرای مقدماتی شیراز تکمیل کرد . از سال 1332 با انتشار مقالاتی در نشریه هایی از جمله خوشه ، امید ایران وفردوسی و... فعالیت های ادبی خود را آغاز کرد . در سال 1333 به استخدام وزارت آموزش و پرورش در آمد و برای تدریس راهی زادگاهش شد . شش سال به تدریس اشتغال داشت ،پس از آن دوباره برای ادامه تحصیل راهی تهران شد و در دانشسرای عالی در رشته زبان و ادبیات انگلیسی ، موفق به دریافت مدرک لیسانس شد و کار تدریس را تا هنگام بازنشستگی در تهران ادمه داد . در سال های پایانی خدمت ، ذوق و قریحه شاعری او را به رادیو و تلویزیون هدایت کرد و تا هنگام بازنشستگی در انتشارات این سازمان مشغول به کار بود . اشعار آتشی بسیار شیرین و پر معنا هستند که هم در قالب کهن و هم جدید سروده شده اند .در اشعارش ، با وجود سالها دوری از محیط روستایی زادگاهش ، صداقت و لطف روستایی کاملا احساس می شود . از اشعار اوست : ای شعر ، ای سپیده مهتاب های دور دامن بکش به مایه تاریک خاطرم هر شب ، چو دختران پریزاد رودها عر یان بیا ، به جنگل خاموش دفترم
از اینکه در این مدت از این وبلاگ بازدید کردید متشکرم . از این به بعد میخوام هر هفته زندگی نامه شاعران رو هم بزارم امیدوارم که از این مطالب که جنبه اطلاعاتی داره استقبال کنید . اگر با این کار موافقید با نظراتتون اعلام کنید . با تشکر ،مدیر وبلاگ
در دوردستخودم ، تنها ، نشسته ام . نوسان ها خاک شد و خاک ها از میان انگشتانم لغزید و فرو ریخت . شبیه هیچ شده ای ! چهره ات را به سردی خاک بسپار . اوج خودم را گم کرده ام . می ترسم ،از لحظه بعد ، و از این پنجره ای که به روی احساسم گشوده شد . برگی روی فراموشی دستم افتاد : برگ اقاقیا ! بوی ترانه ای گمشده می دهد ، بوی لالایی که روی چهره مادرم نوسان می کند . از پنجره غروب را به دیوار کودکی ام تماشا می کنم . بیهوده بود ، بیهوده بود . این دیوار ، روی در های باغ سبز فرو ریخت . زنجیر طلایی بازی ها ، و دریچه روشن قصه ها ، زیر این آوار رفت . آن طرف سیاهی من پیداست : روی بام گنبدی کاهگلی ایستاده ام ، شبیه غمی . و نگاهم را در بخار غروب ریخته ام . روی این پله ها غمی ، تنها ، نشست . در این دهلیز انتظاری سرگردان بود . ((من)) دیرین روی این شبکه های سبز سفالی خاموش شد . در سایه - آفتاب این درخت اقاقیا ، گرفتن خورشید را در ترسی شیرین تماشا کرد . خورشید ، در پنجره می سوزد . پنجره لبریز برگ ها شد . با برگی لغزیدم . پیوند رشته ها با من نیست . من هوای خودم را می نوشم و در دوردست خودم ، تنها ، نشسته ام . انگشتم خاک ها را زیر و رو می کند و تصویر ها را به هم می پاشد ، می لغزد ، خوابش می برد . تصویری می کشد تصویری سبز : شاخه ها ، برگ ها . روی باغ های روشن پرواز می کنم . چشمانم لبریز علف ها می شود و تپش هایم با شاخ و برگ ها می آمیزد . می پرم ، می پرم . روی دشتی دور افتاده آفتاب بال هایم را می سوزاند ، و من در نفرت بیداری به خاک می افتم . کسی روی خاکستر بال هایم راه می رود . دستی روی پیشانی ام کشیده شد ، من سایه شدم : (( شاسوسا )) تو هستی ؟ دیر کردی : از لالایی کودکی ، تا خیرگی این آفتاب ، انتظار تو را داشتم . در شب سبز شبکه ها صدایت زدم ، در سحر رودخانه ، در آفتاب مرمر ها . و در این عطش تاریکی صدایت می زنم :(( شاسوسا )) ! این دشت آفتابی را شب کن تا من ، راه گمشده را پی ا کنم ، و در جاپای خودم خاموش شوم. (( شاسوسا )) ، وزش سیاه و برهنه ! خاک زندگی را فراگیر . لب هایش از سکوت بود . انگشتش به هیچ سو لغزید . ناگهان ، طرح چهره اش از هم پاشید ، و غبارش را باد برد . روی علف های اشک آلود به راه افتاده ام . خوابی را میان این علف ها گم کرده ام . دست هایم پر از بیهودگی جست و جوها است . (( من )) دیرین ، تنها ، در این دشت ها پرسه زد . هنگامی که مرد رویای شبکه ها ، و بوی اقاقیا میان انگشتانش بود . روی غمی راه افتاده ام . به شبی نزدیکم ، سیاهی من پیداست : در شب (( آن روزها )) فانوس گرفته ام . درخت اقاقیا در روشنی فانوس ایستاده . برگ هایش خوابیده اند ، شبیه لالایی شده اند . مادرم را می شنوم . خورشید ، با پنجره آمیخته . زمزمه مادرم به آهنگ جنبش برگ هاست . گهواره ای نوسان می کند . پشت این دیوار ، کتیبه ای می تراشند . می شنوی ؟ میان دو لحظه پوچ ، در آمد و رفتم . انگار دری به سردی خاک باز کردم : گورستان به زندگی ام تابید . بازی های کودکی ام ، روی این سنگ های سیاه پلاسیده اند . سنگ ها را می شنوم : ابدیت غم . کنار قبر ، انتظار چه بیهوده است . (( شاسوسا )) روی مرمر سیاهی روییده بود : (( شاسوسا )) شبیه تاریک من ! به آفتاب آلوده ام . تاریکم کن ، تاریک تاریک ، شب اندامت را در من ریز . دستم را ببین : راه زندگی ام در تو خاموش می شود . راهی در تهی ، سفری به تاریکی : صدای زنگ قافله را می شنوی ؟ با مشت کابوس همسفر شده ام . راه از شب آغاز شد، به آفتاب رسید ، و اکنون از مرز تاریکی می گذرد . قافله از رودی کم ژرفا گذشت . سپیده دم روی موج ها ریخت . چهره ای در آب نقره گون به مرگ می خندد : (( شاسوسا )) ! (( شاسوسا )) ! در مه تصویر ها ، قبرها نفس می کشند . لبخند (( شاسوسا )) به خاک می ریزد و انگشتش جای گمشده ای را نشان می دهد : کتیبه ای ! سنگ نوسان می کند . گل های اقاقیا در لالایی مادرم می شکفد : ابدیت در شاخه هاست . کنار مشتی خاک در دوردست خودم ، تنها ، نشسته ام . برگها روی احساسم می لغزند .
ریشه ات را بیاویز . من از صداها گذشتم . روشنی ها را رها کردم . رویای کلید از دستم افتاد . کنار راه زمان دراز کشیدم . ستاره ها در سردی رگ هایم لرزیدند . خاک تپید . هوا موجی زد . علف ها ریزش رویا را در چشمانم شنیدند : میان دو دست تمنایم روییدی ، در من تراویدی . آهنگ تاریک اندامت را شنیدم : (( نه صدایم و نه روشنی . طنین تنهایی تو هستم ، طنین تاریکی تو .)) سکوتم را شنیدی : (( بسان نسیمی از روی خودم برخواهم خاست ، در ها را خواهم گشود ، در شب جاویدان خواهم وزید .)) چشمانت را گشودی : شب در من فرود آمد .
پیکرم کنار نهر خروشان لرزید . مرغی روشن فرود آمد و لبخند گیج مرا برچید و پرید . ابری پیدا شد و بخار سرشکم را در شتاب شفافش نوشید . نسیمی برهنه و بی پایان سر کرد و خطوط چهره ام را آشفت و گذشت . درختی تابان پیکرم را در ریشه سیاهش بلعید . طوفانی سر رسید و جاپایم را ربود . نگاهی به روی نهر خروشان خم شد : تصویری شکست . خیالی از هم گسیخت . ***(از این شعر تا 32 شعر دیگر از کتاب آوار آفتاب که چاپ اولش در سال 1340 بود انتخاب شده است .)*** دردی در روشنی انتظارم رویید . خودم را در پس در تنها نهادم و به درون رفتم : اتاقی بی وزن تهی نگاهم را پر کرد . سایه ای در من فرود آمد و همه شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد . پس من کجا بودم ؟ شاید زندگی ام در جای گمشده ای نوسان داشت و من انعکاسی بودم که بیخودانه همه خلوت ها را به هم می زد و در پایان همه رویاها در سایه بهتی فرو می رفت . من در پس در تنها مانده بودم . همیشه خودم را در پس یک در تنها دیده ام . گویی وجودم در پای این در جا مانده بود ، در گنگی آن ریشه داشت . آیا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود ؟ در اتاق بی وزن انعکاسی سرگردان بود و من در تاریکی خوابم برده بود . در ته خوابم خودم را پیدا کردم و این هوشیاری خلوت خوابم را آلود . آیا این هوشیاری خطای تازه من نبود ؟ در تاریکی بی آغاز و پایان فکری در پس در تنها مانده بود . پس من کجا بودم ؟ حس کردم جایی به بیداری می رسم . همه وجودم را در روشنی این بیداری تماشا کردم : آیا من سایه گمشده خطایی نبودم ؟ در اتاق بی وزن انعکاسی نوسان داشت . پس من کجا بودم ؟ در تاریکی بی آغاز و پایان بهتی در پس در تنها مانده بود . بر درخت خاکستری پنجره ام برگی رویید و نسیم سبزی تار و پود خفته مرا لرزاند . و هنوز من ریشه های تنم را در شن های رویاها فرو نبرده بودم که براه افتادم . پس از لحظه های دراز سایه دستی روی وجودم افتاد و لرزش انگشتانش بیدارم کرد . و هنوز من پرتو تنهای خود را در ورطه تاریک درونم نیفکنده بودم که براه افتادم . پس از لحظه های دراز پرتو گرمی در مرداب یخ زده ساعت افتاد و لنگری آمد و رفتنش را در روحم ریخت و هنوز من در مرداب فراموشی نلغزیده بودم که براه افتادم پس از لحظه های دراز یک لحظه گذشت : برگی از درخت خاکستری پنجره ام فرو افتاد ، دستی سایه اش را از روی وجودم برچید و لنگری در مرداب ساعت یخ بست . و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم که در خوابی دگر لغزیدم . دو جا پا بر شن های بیابان دیدم . از کجا آمده بود ؟ به کجا می رفت ؟ تنها دو جا پا دیده می شد . شاید خطایی پا به زمین نهاده بود . ناگهان جا پا ها به راه افتادند . روشنی همراهشان می خزید . جا پا ها گم شدند ، خود را از رو به رو تماشا کردم : گودالی از مرگ پر شده بود . و من در مرده خود به راه افتادم . صدای پایم را از راه دوری می شنیدم ، شاید از بیایانی می گذشتم . انتظاری گمشده با من بود . ناگهان نوری در مرده ام فرود آمد و من در اظطرابی زنده شدم : دو جا پا هستی ام را پر کرد . از کجا آمده بود ؟ به کجا می رفت ؟ تنها دو جا پا دیده می شد . شاید خطایی پا به زمین نهاده بود . سایه تاریک یک نیلوفر روی همه این ویرانه فرو افتاده بود . کدامین باد بی پروا دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟ در پس درهای شیشه ای رویاها ، در مرداب بی ته آیینه ها ، هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم یک نیلوفر روییده بود . گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت و من در صدای شکفتن او لحظه لحظه خودم را می مردم . بام ایوان فرو می ریزد و ساقه نیلوفر بر گرد همه ستون ها می پیچد . کدامین باد بی پروا دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟ نیلوفر رویید ، ساقه اش از ته خواب شفافم سرکشید . من به رویا بودم ، سیلاب بیداری رسید . چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم : نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود . در رگهایش ، من بودم که می دویدم . هستی اش در من ریشه داشت ، همه من بود . کدامین باد بی پروا دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟ و مرغ افسانه از آن بیرون پرید. میان بیداری و خواب پرتاب شده بود . بیراهه فضا را پیمود ، چرخی زد و کنار مردابی به زمین نشست . تپش هایش با مرداب آمیخت ، مرداب کم کم زیبا شد . گیاهی در آن رویید ، گیاهی تاریک و زیبا . مرغ افسانه سینه خود را شکافت : تهی درونش شبیه گیاهی بود . شکاف سینه اش را با پر ها پوشاند . وجودش تلخ شد : خلوت شفافش کدر شده بود . چرا آمد ؟ از روی زمین پرکشید ، بیراهه ای را پیمود و از پنجره به درون رفت . مرد ، آنجا بود . انتظاری در رگ هایش صدا می کرد . مرغ افسانه از پنجره فرود آمد ، سینه او را شکافت و به درون رفت . او از شکاف سینه اش نگریست : درونش تاریک و زیبا شده بود . به روح خطا شباهت داشت . شکاف سینه اش را با پیراهن خود پوشاند ، در فضا به پرواز آمد و اتاق را در روشنی اضطراب تنها گذاشت . مرغ افسانه بر بام گمشده ای نشسته بود . وزشی بر تار و پودش گذشت : گیاهی در خلوت درونش رویید ، از شکاف سینه اش سر بیرون کشید و برگ هایش را در ته آسمان گم کرد . زندگی اش در رگ های گیاه بالا می رفت . اوجی صدایش می زد . گیاه از شکاف سینه اش به درون رفت و مرغ افسانه شکاف را با پر ها پوشاند . بال هایش را گشود و خود را به بیراهه فضا سپرد . گنبدی زیر نگاهش جان گرفت . چرخی زد و از در معبد به درون رفت . فضا با روشنی بیرنگی پر بود . برابر محراب وهمی نوسان یافت : از همه لحظه های زندگی اش محرابی گذشته بود و همه رویاهایش در محرابی خاموش شده بود . خودش را در مرز یک رویا دید . به خاک افتاد . لحظه ای در فراموشی ریخت . سر برداشت : محراب زیبا شده بود . پرتویی در مرمر محراب دید تاریک و زیبا . ناشناسی خود را آشفته دید . چرا آمد ؟ بال هایش را گشود و محراب را در خاموشی معبد رها کرد . زن در جاده ای می رفت . پیامی در سر راهش بود : مرغی بر فراز سرش فرود آمد . زن میان دو رویا عریان شد . مرغ افسانه سینه او را شکافت و به درون رفت . زن در فضا به پرواز آمد . مرد در اتاقش بود . انتظاری در رگهایش صدا می کرد و چشمانش از دهلیز یک رویا به بیرون می خزید . زنی از پنجره فرود آمد تاریک و زیبا . به روح خطا شباهت داشت . مرد به چشمانش نگریست : همه خواب هایش در ته آنها جا مانده بود . مرغ افسانه از شکاف سینه زن بیرون پرید و نگاهش به سایه آنها افتاد . گفتی سایه پرده توری بود که روی وجودش افتاده بود . چرا آمد ؟ بال هایش را گشود و اتاق را در بهت یک رویا گم کرد . مرد تنها بود . تصویری به دیوار اتاقش می کشید . وجودش میان آغاز و انجامی در نوسان بود . وزشی نا پیدا می گذشت : تصویر کم کم زیبا می شد و بر نوسان دردناکی پایان می داد . مرغ افسانه آمده بود . اتاق را خالی دید . و خودش را در جای دیگر یافت . آیا تصویر دامی نبود که همه زندگی مرغ افسانه در آن افتاده بود ؟ چرا آمد ؟ بال هایش را گشود و اتاق را در خنده تصویر از یاد برد . مرد در بستر خود خوابیده بود . وجودش به مردابی شباهت داشت . درختی در چشمانش روییده بود و شاخ و برگش فضا را پر می کرد . رگهای درخت از زندگی گمشده ای پر بود . بر شاخ درخت مرغ افسانه نشسته بود . از شکاف سینه اش به درون نگریست : تهی درونش شبیه درختی بود . شکاف سینه اش را با پر ها پوشاند ، بال هایش را گشود و شاخه را در نا شناسی فضا تنها گذاشت . درختی میان دو لحظه می پژمرد . اتاق به آستانه خود می رسید . مرغی بیراهه فضا را می پیمود و پنجره ای در مرز شب و روز گم شده بود . در این اتاق تهی پیکر انسان مه آلود ! نگاهت به حلقه کدام در آویخته ؟ درها بسته و کلیدشان در تاریکی دور شد . نسیم از دیوارها می تراود : گل های قالی می لرزد . ابرها در افق رنگارنگ پرده پر می زنند . باران ستاره اتاقت را پر کرد و تو در تاریکی گم شده ای انسان مه آلود ! پاهای صندلی کهنه ات در پاشویه فرو رفته . درخت بید از خاک بسترت روییده و خود را در حوض کاشی می جوید . تصویری به شاخه بید آویخته : کودکی که چشمانش خاموشی ترا دارد ، گویی ترا می نگرد و تو از میان هزاران نقش تهی گویی مرا می نگری انسان مه آلود ! ترا در همه شب های تنهایی توی همه شیشه ها دیده ام . مادر مرا می ترساند : لولو پشت شیشه هاست ! و من توی شیشه ها ترا می دیدم . لولوی سرگردان ! پیش آ ، بیا در سایه هامان بخزیم . درها بسته و کلیدشان در تاریکی دور شد . بگذار پنجره را به رویت بگشایم . انسان مه آلود از روی حوض کاشی گذشت و گریان سویم پرید . شیشه پنجره شکست و فرو ریخت : لولوی شیشه ها شیشه عمرش شکسته بود . نوری بیرنگ و سبک بر من می وزید . آیا من خود بدین باغ آمده بودم و یا باغ اطراف مرا پراکنده بود ؟ هوای باغ از من می گذشت و شاخ و برگش در وجودم می لغزید . آیا این باغ سایه روحی نبود که در لحظه ای بر مرداب زندگی خم شده بود ؟ ناگهان صدایی باغ را در خود جا داد ، صدایی که به هیچ شباهت داشت . گویی عطری خودش را در آیینه تماشا می کرد . همیشه از روزنه ای ناپیدا این صدا در تاریکی زندگی ام رها شده بود . سرچشمه صدا گم بود : من ناگاه آمده بودم . خستگی در من نبود : راهی پیموده نشد . آیا پیش از این زندگی ام فضایی دیگر داشت ؟ ناگهان رنگی دمید : پیکری روی علف ها افتاده بود . انسانی که شباهت دوری با خود داشت . باغ در ته چشمانش بود و جا پای صدا همراه تپش هایش . زندگی اش آهسته بود . وجودش بی خبری شفافم را آشفته بود . وزشی برخاست دریچه ای بر خیرگی ام گشود : روشنی تندی به باغ آمد . باغ می پژمرد و من به درون دریچه رها می شدم . و من زمزمه خون را در رگ هایم می شنیدم . زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت . این تاریکی ، طرح وجودم را روشن می کرد . در باز شد و او با فانوسش به درون وزید . زیبایی رها شده ای بود و من دیده به راهش بودم : رویای بی شکل زندگی ام بود . عطری در چشمم زمزمه کرد . رگ هایم از تپش افتاد . همه رشته هایی که مرا به من نشان می داد در شعله فانوسش سوخت : زمان در من نمی گذشت . شور برهنه ای بودم . او فانوسش را به فضا آویخت . مرا در روشن ها می جست . تار و پود اتاقم را پیمود و به من ره نیافت . نسیمی شعله فانوس را نوشید . وزشی می گذشت و من در طرحی جا می گرفتم ، در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می شد . پیدا ، برای که ؟ او دیگر نبود . آیا با روح تاریک اتاق آمیخت ؟ عطری در گرمی رگ هایم جابجا می شد . حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد و من چه بیهوده مکان را می کاوم : آنی گمشده بود . شوکران بنفش خورشید را در جام سپید بیابان ها لحظه لحظه نوشیدم و در آیینه نفس کشنده سراب تصویر ترا در هر گام زنده تر یافتم . در چشمانم چه تابش ها که نریخت ! و در رگهایم چه عطش ها که نشکفت ! آمدم تا ترا بویم ، و تو زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی به پاس این همه راهی که آمدم . غبار نیلی شب ها را هم می گرفت و غریو ریگ روان خوابم می ربود . چه رویاها که پاره نشد ! و چه نزدیک ها گه دور نرفت ! و من بر رشته صدایی ره سپردم که پایانش در تو بود . آمدم تا ترا بویم ، و تو زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی به پاس این همه راهی که آمدم . دیار من آن سوی بیابان هاست . یادگارش در آغاز سفر همراهم بود . هنگامی که چشمش بر نخستین پرده بنفش نیمروز افتاد از وحشت غبار شد و من تنها شدم . چشمک افق ها چه فریب ها که به نگاهم نیاویخت ! و انگشت شهاب ها چه بیراهه ها که نشانم نداد ! آمدم تا ترا بویم ، و تو : گیاه تلخ افسونی ! به پاس این همه راهی که آمدم زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی ، به پاس این همه راهی که آمدم . ریشه روشنی پوسید و فرو ریخت . و صدا در جاده بی طرح صدا می رفت . از مرزی گذشته بود ، در پی مرز گمشده می گشت . کوهی سنگین نگاهش را برید . صدا از خود تهی شد و به دامن کوه آویخت : پناهم بده ، تنها مرز آشنا ! پناهم بده . و کوه از خوابی سنگین پر بود . خوابش طرحی رها شده داشت. صدا زمزمه بیگانگی را بویید ، برگشت ، فضا را از خود گذر داد و در کرانه نادیدنی شب بر زمین افتاد . کوه از خوابی سنگین پر بود . دیری گذشت ، خوابش بخار شد . طنین گمشده ای به رگهایش وزید : پناهم بده ، تنها مرز آشنا ! پناهم بده . سوزش تلخی به تار و پودش ریخت . خواب خطاکارش را نفرین فرستاد و نگاهش را روانه کرد . انتظاری نوسان داشت . نگاهی در راه مانده بود و صدایی در تنهایی می گریست . که از شبکه دهلیز بی پایان فرو می ریخت روی دیوار کاشی گلی را می شست . مار سیاه ساقه این گل در رقص نرم و لطیفی زنده بود . گفتی جوهر سوزان رقص در گلوی این مار سیه چکیده بود . گل کاشی زنده بود در دنیایی رازدار ، دنیای به ته نرسیدنی آبی . هنگام کودکی در انحنای سقف ایوان ها ، درون شیشه های رتگی پنجره ها ، میان لک های دیوارها ، هرجا که چشمانم بی خودانه در پی چیزی ناشناس بود شبیه این گل کاشی را دیدم و هر بار رفتم بچینم رویایم پرپر شد . نگاهم به تار و پود سیاه ساقه گل چسبید و گرمی رگ هایش را حس کرد : همه زندگی ام در گلوی گل کاشی چکیده بود . گل کاشی زندگی دیگر داشت . آیا این گل که در خاک همه رویاهایم روییده بود کودک دیرین را می شناخت و یا تنها من بودم که در او چکیده بودم گم شده بودم ؟ نگاهم به تار و پود شکننده ساقه چسبیده بود . تنها به ساقه اش می شد بیاویزد . چگونه می شد چید گلی را که خیالی می پژمراند ؟ دست سایه ام بالا خزید . قلب آبی کاشی ها تپید . باران نور ایستاد : رویایم پرپر شد . و من ویران شدم . پرده نفس می کشید . دیوار قیر اندود ! از میان برخیز . پایان تلخ صداهای هوش ربا ! فرو ریز . لذت خوابم می فشارد . فراموشی می بارد . پرده نفس می کشد : شکوفه خوابم می پژمرد . تا دوزخ ها بشکافند ، تا سایه ها بی پایان شوند ، تا نگاهم رها گردد ، در هم شکن بی جنبشی ات را و از مرز هستی من بگذر سیاه سرد بی تپش گنگ ! روی بیابان بی پایان در نوسان بود : می آمد ،می رفت . می آمد ،می رفت . و من روی شن های بیابان تصویر خواب کوتاهم را می کشیدم ، خوابی که گرمی دوزخ را نوشیده بود و در هوایش زندگی ام آب شد . خوابی که چون پایان یافت من به پایان خودم رسیدم . من تصویر خوابم را می کشیدم و چشمانم نوسان لنگر ساعت را در بهت خودش گم کرده بود . چگونه می شد در رگ های بی فضای این تصویر همه گرمی خواب وشین را ریخت ؟ تصویر را کشیدم چیزی گم شده بود . روی خودم خم شدم : حفره ای در هستی من دهان گشود . سایه دراز لنگر ساعت روی بیابان بی پایان در نوسان بود و من کنار تصویر زنده خوابم بودم ، تصویری که رگ هایش در ابدیت می تپید و ریشه نگاهم در تار و پودش می سوخت . این بار هنگامی که سایه لنگر ساعت از روی تصویر جان گرفته من گذشت بر شن های روشن بیابان چیزی نبود . فریاد زدم : تصویر را بازده ! و صدایم چون مشتی غبار فرو نشست . سایه دراز لنگر ساعت روی یابان بی پایان در نوسان بود : می آمد ، می رفت . می آمد ، می رفت . و نگاه انسانی به دنبالش می دوید . و بر این شاخه های شکسته می گریم . مرا تنها گذار ای چشم تبدار سرگردان ! مرا با رنج بودن تنها گذار . مگذار خواب وجودم را پرپر کنم . مگذار از بالش تاریک تنهایی سر بردارم و به دامن بی تار و پود رویا ها بیاویزم . سپیده های فریب روی ستون های بی سایه رجز می خوانند . طلسم شکسته خوابم را بنگر بیهوده به زنجیر مروارید چشمم آویخته . او را بگو تپش جهنمی مست ! او را بگو : نسیم سیاه چشمانت را نوشیده ام . نوشیده ام که پیوسته بی آرامم . جهنم سرگردان ! مرا تنها گذار .

همدم گل نميشود ياد سمن نميكند
********
دل به اميد وصل تو همدم جان نميشود
جان به هواي كوي تو خدمت تن نميكند
********
با همه عطردامنت آيدم از صبا عجب
كز گذر تو خاك را مشك ختن نميكند
********
تا دل هرزه گرد من رفت به چين زلف تو
زان سفر دراز خود عزم وطن نميكند
********
ساقي سيم ساق من گر همه دردميدهد
كيست كه تن چمجام مي جمله دهن نميكند
********
| Design By : Night Melody |



